یادگار دل

تبلور وجود
نویسنده : مسعود قربانی - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩
 

شب دیگر از رویای هیچکس برایم رنگین نیست

سینه ام ازعطرهیچکس برایم سنگین نیست

نفس هایم را راحت و راحت تر می کشم

میخواهم فریاد بزنم و بگویم:

 

دوست داشتن رااز کسی درخواست نخواهم کرد چرا که نمی خواهم فاتح تنفرهای عظیم باشم عشق را دیگر به کسی هدیه نخواهم داد چرا که نمی خواهم فاتح لحظه های رفتن خویش باشم من دیگر تنها به فتح خود می اندیشم و این تنها نبردیست که در آن برنده همواره نزد من است و برای آنان که مرا از من می رانند اکنون نیشتری دارم به تیزی اراده اراده ای که رقصیدن بلد است و خواستن می داند

 
comment نظرات ()

 
تابستان
نویسنده : مسعود قربانی - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸
 

سلام

دوستان عزیز شرمنده همه شما هستم.

شاید سر زدین و دیدن مطلب همون قبلیه

این چند وقت دوران سفر بود.

یا سفر رفتیم یا مسافر داشتم

خلاصه تابستون ما هم دراره میگذره. سعی کنیم خوب بگذره.

امیدوارم واسه شما هم همین طور باشه


 
comment نظرات ()

 
حالا با من یک قهوه میخوری؟
نویسنده : مسعود قربانی - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
 

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.

 

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

 

سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

 

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

 

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

 

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

 

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

 

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

 

 

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

 

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

 

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

 

حالا با من یک قهوه میخوری؟


 
comment نظرات ()

 
خاطرات بیست و سومین نمایشگاه بین المللی
نویسنده : مسعود قربانی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱
 

بیست و سومین نمایشگاه بین المللی

سلام دوستان گلم.

امروز تصمیم گرفتم در مورد 4 ساعتی که در نمایشگاه کتاب بودم براتون بنویسم

از آنجایی که به ما گفتن که مترو به دلیل برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب شلوغ هستش تصمیم گرفتم با سواری برم.

خدا رو شکر بعد از ٣٠/١ که ترافیک ورودی بودم تونستم جایی بسیار بسیار مناسب برای پارک خودرو پیدا کنم. آری

پارکینگ تمام خاکی ضلع جنوبی نمایشگاه که یادآور رشته کوه های زاگرس بودمکان مناسبی برای پارک خودرو ها بود.

خلاصه با کلی کوه نوردی به دنبال ورودی نمایشگاه بودم که پیداش کردم.

اون جلو جلو ها نقشه راهنما رو به مردم میدادن. البته مردم خودشون بر می داشتن.

منم رفتم جلو و یکی از نقشه ها رو برداشتم. یاد نقشه کشی صنعتی 1 افتادم.

فکر کردم ای رو دادن که ما دید از بالا رو رسم کنیم وبعدوارد بشیم.

خلاصه دیدم این واسه ما نقشه نمی شه.

اولش فکر کردم امدم نمایشگاه مواد غذایی, بستنی دایتی یک طرفءساندویج آیدا و هایدا سوی دیگر،اب معدنی کوهرنگ و ...

که یک صدای بلند از بلندگو که می گفت کـــــــــــانون فرهنگی آموزش من رو از عالم مواد خوراکی بیرون آورد.

بلند گو ها یا می گفتن کانون فرهنگی آموزش یا می گفتن گـــــآج بقیه انتشاراتم کشک

وارد ناشران عمومی شدم اولا من نبودم که مسیر رو مشخص می کردم. من با سیل جمعیت حرکت می کردم.

بعضی از مکان ها هم چند تا خانوم خیلی خیلی مهربون نشسته بودن که نام ناشر رو میگفتی بهشتون نام غرفه و راهرو رو میگفتن.

من هم رفتم و گفتم کتاب فلان رو میخوام که با نگاهی وحشتناک گفت: فقط نام ناشر

ناشر ها هم الفبایی بودن و میدیدی این غرفه کتاب هری پاتر غرفه بغلی صحیفه سجادیه

گفتم بابا صد رحمت به زمانی که نمایشگاه رو تو محل دائمی نمایشگاه ها دایر میکردن.

خلاصه بقیه انتشارات مثل دانشگاهی و آموزشی و کودک و نوجوان بماند.

تمام کارت خوان های غرفه ها یکی در میان کار میکرد.

بعد از این 4 ساعت که اونجا بودم فهمیدم که

امسال نمایشگاه بین الملی کتاب نبود بلکه

نمایشگاه کتاب تهران بود

چون حضور ناشران خارجی خیلی خیلی کم رنگ بود.

موفق باشید

 


 
comment نظرات ()

 
عطر یار
نویسنده : مسعود قربانی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
 

همه چیز را می توان حاشا کرد جز عطر آن که دوستش داری


 
comment نظرات ()

 
یک داستان واقعی
نویسنده : مسعود قربانی - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱
 

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»

خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه....  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

 رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

 

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.


 
comment نظرات ()

 
 



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس